ثَبت کلمه های عَمیق
اگه روزی یه نفر ازم بپرسه که کلمه ی احساسات رو چطور توصیف می کنی ؛ بهش میگم که احساسات مثل شروع جریان الکتریسیته تو مدار برق می مونن ، که اون جریان گرم لامپی که داخل حُباب محافظشه با جرقه های داخل مدار روشن می شن و باعث گرمی حباب میش ؛ ممکنه که این لامپ سال ها روشنی و گرما بخش حباب باشه و امّا یک روزی هم میرسه که در اثر نوساناتش اتصالی کنه ، نورش ضعیف و قوی بشه یا حتی برای ثُباتش تو مدارش در تَلاطم قرار بگیره تا نزاره خاموش بشه ؛ اما یه جریان شدید ممکنه باعث بشه در اوج درخشش زیاد یهو حباب و لامپ درونش رو بترکونه و بومم صدای ترکیدن و پخش شدن اون حباب شنیده بشه .
این پست صرفاً برای به جا گذاشتن یک سری چالش هایی که به صورت شنیدن دیالوگ از افراد در برنامه هایی که دیدم گذاشته میشه چون این قسمت از حرف های اونا برای خودم چالش برانگیز و حتی جالب بود ، حتی یه جاهایی حس کردم یه جاهایی داخل دیالوگ های صورت گرفته خودم رو دیدم .
بهترین تفسیری بود که تا الان شنیدم ، طرز دید و فکرش به شدت جالب بود برام
مکالمه ها به نظرم عمیق بودن و حتی برنامه به صورتی بود که هر فعالیت رو سنجیده انتخاب کرده بودن .
توی این برنامه پُر فراز و نشیب با دیدنش آدم به خیلی چیزا فکر می کنه .
من این برنامه ها رو بدون هیچ قضاوتی می بینم چون باور دارم همه تو هر حالتی حق حیات دارن ! حالا یه سری ها ضد این عقیده رو دارن ؛ اوکی . ولی لطفا پیش خودتون نگه دارید .
( ممنون از وقتی که برای خوندن این پست گزاشتید )
- 04/11/14





















