زندگی یک شوخی بی رحمانست
Life is a cruel joke.
اگه روزی ازم بپرسن ، از کدوم بخشِ زندگیت راضی بودی ؟ قطعا باید بگم ؛ شرکت در ورزش گروهی صبحگاهیم! چرا ؟ علت های زیادی داره D:
مورد ۱ . ارتباط با خود در آینه و عاشق خود گشتن حتی با وجود نداشتن آرایش و معلوم بودن جوش ها
مورد ۲ . به مناسبت تولد ها بعد ورزش گروهی پذیرای شیرینی با چای می شویم * اصلا هم نمی خوام بگم که ذوق می کنم قد شتر به دلیل اینکه مربی قبلش با حرکات فورس ماژور به قول خودش جِرِمون داده و پاره ایم اون روز ...
مورد ۳ . وقتی مربی آخر کلاس میگه : " 𝒃𝒂𝒓𝒊𝒔𝒕𝒂 فلاکس چای رو آوردی ؟
+ آره عشقم .
" همه سریع وسایل رو جمع می کنن و با مَحفِل پر چانگی پیش به سوی سالن اصلی D; "
مورد ۴ . در آخر ورزش اون روز وصل شدن با کائنات و حرف های خوب مربی در اثر فن بیان خوبش و سعی در ارتباط گرفتن و حال خوب کنی بقیه

❧یکی از مواردی که هیچ وقت نتونستم درک کنم ورزش هایی مثل یوگا و مدیتیشن هست که افراد مثلا آرامش یا ارتباط ذهنی و تمرکز گیری با این فعالیت ها میگن کسب می کنن یا حالشون بهتر میشه ؛ فقط اینو میدونم که دستشویی و حمام بهترین مکان ها برای ریلکس کردن ذهن ، کم کردن دغدغه افراد و خطور کردن کلی ایده می تونن باشن ! با بقیه موارد نمی دونم چطور بقیه 𝒎𝒆𝒏𝒕𝒂𝒍𝒍𝒚 خودشون رو به ثُبات می رسونن 𝒃𝒖𝒕 𝒎𝒂𝒚𝒃𝒆 𝒊𝒕'𝒔 𝒈𝒐𝒐𝒅 𝒋𝒐𝒃 𝒇𝒐𝒓 𝒕𝒉𝒆𝒎
❧ جدیدنا حس می کنم گربه ها زیاد دنبالم راه می افتن و من اینطوری هستم تو ذهنم که : ترو خدا دنبالم نیا ._. هر چی بخوای بهت میدم فقط منو دنبال نکن لامصب ، جوری هم ناز می کنن جلوم که به خودم میگم خاعک تو سرت نشه شنبلیله ، یکم یاد بگیر از این گربه ( بعد به این پی می برم باید بیشتر تَآمل به خرج بدم در بحث مستند حیوانات شاید کمی زیستن رو از این گونه بیشتر انسان ها یاد بگیرن ) * حس می کنم دونه های تیز کاکتوس به ماتحتام سرایت کرد بعد این حرف ...
❧ دیروز بالاخره کوآلای وجودم دَست از سرِ کچل من برداشته بود " البته ناگفته نماند که صبح با تماس تلفنی مامانم رسما روح منو از اون جهان کَند و من عین یک سرباز تو پادگان از خواب پریدم و داشتم جدی جواب مامانم رو که عین فرمانده بهم دستور داده بود بلند شو برو دانشگاه مدرکت رو بگیر جواب دادم چشم اگه دانشگاه بسته نبود میرم و قطع کردم و خزیدم زیر پتویی که حکم غار پنهان منو داره و اونجا نق زدم و باز باتریم خاموش شد و اصلا یادم نمیاد در ادامه چیا گفتم ... خلاصه ببند شدم و از اونجایی که پدر اومد اتاقم پیشنهاد داد که منو به دانشگاه میرسونه مَست و خَرامان حاضر شدم تا خودم رو برای همیشه از اون دانشگاه و مسیرش قطع نخاع کنم و بله بالاخره تموم شد و من خوشحال تر از این نمی تونستم باشم زیر جِلدی XD
. برای شروع دوباره سعی کردم از فلبداهه گویی شروع کنم 
.
این تغییرات چشم گیر رو نمیشه نادیده گرفت ( 𝘋𝘑 𝘣𝘺 𝘔𝘢𝘩𝘵𝘢𝘣 )