یه زمان هایی فکر می کنم بلند ترین موزیک ها هم با هندسفری نمی تونن صدای دنیای بیرونم رو مَحو کنن و این خیلی برام آزار دهنده هست . جوری که حتی راه رفتن تو این خیابون های بی رحم این شهر بزرگ ، قدم برداشتن بدون موزیک هام حکم خفه شدن رو داره و مثل راه رفتن روی زمین نرم لَجنزار جلبکی می مونه . کاش میشد عین یه تیکه از پازل خودم رو از این دنیا جدا کنم ...
اگه این مِلودی ها نباشن دنیای یخ زده ی قلبم؛ به نسبتِ تیکه های یخی ای که روی اقیانوس شناورند ، یخ زده تر میشد .
گاهی کلماتی این گوش ها می شنوند ، چنان تیز و بُرنده بهم اِصابت می کنن که رَدش فقط بُغض های گیر کرده تو گلو میشن و درد و بی حسی ای که به وجودم عین سِرُم در بدنم جریان پیدا می کنه و رگ های وجودم رو از سوز سرماش می سوزونه .داخل اقیانوس ساکن چشم هام پُر شده از حرف های ناگفته ، به این فکر می کنم صاحب اون چشم ها اونقدر خسته هست که فقط با زل زدن بهت می خواد بگه " حرف هام رو از داخل چشم هام بخون و ببین و بشنو لطفا . من خسته هستم از بیان کلمه هایی که گفته شدن و کسی درک نکرده در اطرافم ، کسی نخواسته توجهی بهش بکنه " با اینکه آدم ها علم غیب ندارن و تا وقتی فرد حرفی نزنه کسی هم قطعا نمی فهمه .... همین ها باعث میشه بخوام با سرعت تو یه دشت بدواَم و از همه چیز فاصله بگیرم چون نیازه که اول خودم ، خودم رو بشنوم و بغل کنم و دلداری بدم ، تنهایی سخته اما اینکه خودت ، اول کسی باشی که به خودت مِهر بِورزی به نظر مهم تر میاد تا اینکه سعی کنی تلاش کنی تا بقیه تو رو دوست داشته باشن که در نهایت شکستش سنگین تر حس میشه و آدم رو تو خلاء بدی فرو می بره .
- 12 Bahman 04 ، 21:52

